به سایت پیشرو دانلود خوش آمدید.

امروز پنج شنبه, ۶ اردیبهشت , ۱۳۹۷ برابر با Thursday, 26 April , 2018

شما در سایت دانلود فیلم و سریال و موزیک هستید

سقراط: در دوستی درنگ كن، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش.

اهنگ و موسیقی

دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند بنام اگه بارون بباره
دانلود آهنگ جدید سیامک عباسی بنام ببین چقدر دوست دارم
دانلود آهنگ جدید بهنام بانی بنام صد سال
دانلود آهنگ جدید ماکان باند بنام عاشق که میشی
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی و سینا سرلک بنام دل ای دل
دانلود آهنگ جدید حمید هیراد بنام دیوانه شهر

نقد فیلم «چراغ‌های ناتمام»

۱۰ مرداد ۱۳۹۶

«چراغ‌های ناتمام» فیلم اولی دیگری است که در جشنواره سی و پنجم فیلم فجر در بخش سودای سیمرغ به رقابت می‌پردازد. قرار نیست هر فیلم اولی از راه رسید موفق باشد و همه را انگشت‌به‌دهان بگذارد. وقتی چند فیلم اولی در طی دو سال اخیر درخشیده‌اند و تبدیل به پدیده‌های جشنواره شده‌اند، باید هم انتظار داشت هرکسی از راه رسید دست به دوربین شود و شانس خود را امتحان کند دیگر چه برسد به سینمایی‌ها که خودشان دستی بر آتش دارند و بهتر از هرکسی می‌توانند با پیاده کردن اصول اولیه سینمایی فیلم‌سازی کنند.

چراغ‌های ناتمام

مصطفی سلطانی یکی از این سینمایی‌هاست که علیرغم دانش و تجربه خوبی که در سینما دارد فیلمش یک شکست کامل است. ارائه خلاصه‌ای از داستان «چراغ‌های ناتمام» کار مشکلی است، زیرا فیلم دچار چنان اغتشاش و پراکندگی است که جمع‌کردنش در یک یا دو خطر غیرممکن است. موضوع وقتی جالب می‌شود که تعداد کم کاراکتر و لوکیشن را هم در فیلم «چراغ‌های ناتمام» در نظر بگیریم. درواقع سلطانی یک کار بسیار سخت انجام داده است و آن از دست دادن وحدت و انسجام در فرم و روایت در یک فیلم نوددقیقه‌ای با دو کاراکتر اصلی است. مصطفی سلطانی که بیشتر تجربه اجرای طرح و برنامه‌ریزی در کارنامه‌اش دارد برای اولین تجربه فیلم‌سازی به سراغ موضوعی متأثر از جنگ تحمیلی رفته است. درواقع شاید بستر جنگ تنها عنصر ثابت و قابل‌بررسی فیلم «چراغ‌های ناتمام» است. سلطانی در این فیلم به سراغ نویسنده‌ای رفته که برای پایبند ماندن به اخلاقیات و ارزش‌هایی که به آن‌ها معتقد است حاضر است از همه‌چیز بگذرد.

چراغ‌های ناتمام

کاراکتری که از هر لحاظ لنگ می‌زند و کمبودهایش را به رخ می‌کشد. جلال با بازی نه‌چندان موفق مجید صالحی هم شعارزده است، هم غیرمنطقی و هم کلیشه‌ای. اما آزاردهنده‌ترین بعد کاراکتر جلال، متناقض بودن آن است. جلال قرار است یک انسان مؤمن، مسلمان و اخلاق‌گرا باشد، در همین راستا در سکانسی می‌بینیم که در بازار مشغول کارگری است و درجایی دیگر می‌گوید کار عار نیست. اما درجایی دیگر از اینکه همسرش در حال خرید میوه‌های نامرغوب و بعضاً دورریختنی است عارش می‌آید. این کاراکتری که اعلام می‌کند کار عار نیست به هر بهانه‌ای از زیر مسئولیت شانه خالی می‌کند و این مرد مؤمن و باکمال، هر جا موقعیت به کامش خوش نیاید، دست‌به‌یقه می‌شود و همه مبانی اخلاقی را زیر پا می‌گذارد و فیلم‌ساز هم انتظار دارد بیننده به حال او غصه بخورد و با او هم ذات پنداری کند.

چراغ‌های ناتمام

فیلم‌نامه «چراغ‌های ناتمام» یکی از مهم‌ترین ایرادات این فیلم است. جلال تنها کاراکتر مغفول و غیرمنطقی داستان نیست. همسر جلال با بازی شقایق فراهانی، نمود کاراکتری است که همیشه در فیلم‌های درجه سه ترسیم می‌شود؛ فداکار و محجوب، عاشق همسر وزندگی، سربه‌زیر و قانع. زنانی که بیش از آنکه انسانی باشند فرشته گون هستند و قاعدتاً نمی‌توان با آن‌ها هم ذات پنداری کرد. مشکل دیگر فیلم‌نامه در گره‌افکنی است که آن‌قدر دیر اتفاق می‌افتد که نیمی از تماشاچیان سالن را ترک کرده‌اند. گره‌افکنی که درنهایت هم به گشایش ختم نمی‌شود و بیشتر به نظر می‌رسد برای پر کردن زمان فیلم گنجانده‌شده است. کاراکترهای فرعی چون استاد ساداتی با بازی داریوش ارجمند و خواهر جلال و همسرش، هیچ نقشی در پیشبرد داستان ندارند و اضافه بودنشان در جریان داستان خودنمایی می‌کند. همه کاراکترها بی‌هدف به نظر می‌رسند، همه خرده روایت‌ها ناتمام و بلاتکلیف هستند و روایت اصلی سرگردان‌تر از همه اجزای فیلم است. اما ایراد اصلی فیلم «چراغ‌های ناتمام» را می‌توان ایدئولوژی یا بهتر بگویم فقدان آن عنوان کرد. سلطانی با فیلم «چراغ‌های ناتمام» بیش از آنکه دغدغه روایت کردن داشته باشد، دغدغه اخلاقی دارد.

چراغ‌های ناتمام

اما به نظر می‌رسد که فیلم «چراغ‌های ناتمام» بیش از آنکه اخلاقی باشد، شعاری است. دلیلش هم واضح است. سلطانی در فیلمش به‌شدت گرفتار احساسات شده است، احساساتی که به بیننده منتقل نمی‌شود، احساساتی که خلأ یک ایدئولوژی و باور عمیق و درونی را گوشزد می‌کند. مسلماً سلطانی ایده فیلمش را دوست دارد و واضح است که تحت تأثیر داستان رزمندگانی که آخرین لحظات زندگی‌شان را تعریف می‌کند قرارگرفته است اما به چیزی که می‌گوید و پیامی که می‌دهد اعتقاد کامل ندارد. همه پیام‌های اخلاقی سلطانی در «چراغ‌های ناتمام» در حد شعارهای سطحی و فراموش‌شدنی باقی می‌ماند. این تفکر تحمیلی چیزی است که مانع رشد و پختگی ایده فیلم و درنهایت شکست آن می‌شود. هر بیننده‌ای که به تماشای این فیلم بنشیند، متوجه عدم انسجام در موضوع و بالاتر از آن تفکر فیلم‌ساز می‌شود. آن پراکندگی هم که به آن اشاره کردیم ناشی از همین موضوع است. به کلام ساده‌تر، تکلیف سلطانی با فیلمش معلوم نیست و بیننده نمی‌داند موضع او چیست، درنتیجه فیلم روایتی را منعکس می‌کند که غیرقابل‌باور و شعارزده می‌نماید و توان نفوذ و تأثیرگذاری ندارد.
سلطانی موضوع حساسی از جنگ تحمیلی را انتخاب کرده است اما پرداخت سطحی و کلیشه‌ای وی به این موضوع در غیاب یک تفکر منسجم و هدفمند در پشت ایده «چراغ‌های ناتمام» را به یک شکست قطعی تبدیل کرده است. سوژه سلطانی، جذاب است و در صورت پرداخت صحیح و سینمایی می‌توانست یکی از آسه‌ای جشنواره باشد اما ناپختگی این طرح «چراغ‌های ناتمام» را تبدیل به یک شکست دیگر در شب‌های سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر کرده است.

 

برای دریافت فیلم «چراغ‌های ناتمام» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «آلیس آن‌سوی آینه»

۹ مرداد ۱۳۹۶

فیلم «آلیس آن‌سوی آینه» ادامه ایست بر فیلم «آلیس در سرزمین عجایب» که در سال ۲۰۱۰ ساخته شد. این فیلم با کارگردانی جیمز بابین و نویسندگی لیندا وولورتون، تلفیقی ست از داستان آن‌سوی آینه از لوئیس کارول و فیلم آلیس از تیم برتون. بازیگران اصلی فیلم عبارت‌اند از: میا واشیکوفسکا، جانی دپ، هلنا بونهام کارتر، ان هتوی، ساشا بارون کوهن و ریس آیفنز. این فیلم توسط کمپانی دیزنی به نمایش درآمده است. کارگردان فیلم،‌ جیمز بابین، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویسی بریتانیایی ست که از آثار او می‌توان به «ماپت ها» و «تحت تعقیب» اشاره کرد. او کارگردانی و نویسندگیِ دا علی جی شو را بر عهده داشته و در ساخت کاراکترهایی چون بورات و علی جی و برونو نقش داشته است.

آلیس آن‌سوی آینه

بد نیست قبل از دیدن فیلم کمی راجع به داستان آلیس و دوستانش بدانیم: آلیس پس از مرگ پدرش دریک مهمانی شرکت می‌کند،‌ در این مهمانی با خواستگاریِ نابهنگام و فشار اجتماعی برای قبول خاستگاری مواجه می‌شود. برای فرار از واقعیت به دنبال خرگوشی می‌افتد و در این تعقیب و گریز به درون سوراخ خرگوش می‌افتد و سر از سرزمین عجایب درمی‌آورد. در این سرزمین سرنوشتش مواجهه با ملکه قرمز و برکنار کردن او از قدرت است. باید از پس این کار برآید تا ملکه سفید به قدرت بازگردد تا زندگی روال عادی خود را از سر بگیرد. در این ماجراجویی خرگوش سفید، کلاهدوز دیوانه، گربه چشیر، کرم شبتاب، دوقلوهای دیدلدام و دیگران به او کمک می‌کنند.
اما در این اقتباس تنها چند تن از کاراکترهای معمول داستان حضور دارند. آلیس (میا واشیکوفسکا) ناخدای کشتی در تلاش برای نابودیِ دزدان دریایی است. با درگیری‌های فراوان، دادوفریاد و زدوخورد، خود را به لندن می‌رساند تا رسالت فمینیستی خود را با نجات مادرش از دست خواستگار سابقش، ادا کند. در این میان زمان (ساشا برن کوهن) را پیدا می‌کند و به سرزمین عجایب بازمی‌گردد.

آلیس آن‌سوی آینه

به گفته‌ی منتقد هالیوود ریپورتر:

آلیس داستان باجربزه و قویی است، حتی اگر این خصایص را از رفتار او در فیلم‌نامه‌ی لیندا وولورتون متوجه نشوید، طراحی لباس فوق‌العاده‌ی و پرزرق‌وبرق کالیت اتوودز که آلیس با آن در چین سفر می‌کند تا نمایانگر جهانی بودن کاراکترش (برخلاف آسایشش و زندگی لوکسش در لندن) باشد، نشانگر این خصایص هستند.

ازنظر دیو کالهون منتقد تایم آوت لندن:

داستان این فیلم؛ هیچ ربطی به داستان لوئیس کارون ندارد. لیندا وولورتون درواقع ادامه‌ای برای داستان نوشته و یا درواقع با توجه به سفر زمانی به گذشته در فیلم، پیش درآمدی برای داستان نوشته است. فلش بک به زندگی گذشته‌ی کلاه دوز دیوانه، ملکه سفید، ملکه قرمز. در این داستان وظیفه‌ی آلیس رفتن به زیرزمین و مذاکره بازمان است تا بتواند به گذشته بازگردد و کلاه دوز را از ناراحتی و غم از دست دادن خانواده‌اش برهاند.

آلیس آن‌سوی آینه

به گفته‌ی منتقد کریستین ساینس مانیتور:

یکی از جذابیت‌های داستان جدید، دعواهای خواهرانه دو ملکه در بچگی است که بسیار سرگرم‌کننده است. ازآنجاکه تیم برتون کارگردانی فیلم را بر عهده ندارد (در این فیلم او تهیه‌کننده است) فیلم به‌اندازه فیلم ۲۰۱۰ برتون تیره و سیاه نیست و کلاه دوز (جانی دپ) هم در فیلم زیاد دیده نمی‌شود، اما استعداد بی‌نظیر دپ در ایفای نقش‌های عجیب، غیرقابل‌انکار است.

کاراکتر زمان در این داستان بسیار جالب از آب درآمده، آشنایی ساشا کوهن و جیمز بابین (از دا علی جی شو)‌ و استفاده از شیفتگیِ کرول در ابداع کلمات نوین در زبان، باعث شده پدیده‌ای جالب به‌عنوان ثانیه‌ها به وجود آیند. درواقع کارهای ویلکینزو زمان، در یک بازی زبانی به ثانیه‌های زمان تمثیل داده‌شده‌اند. (باید فیلم را ببینید تا متوجه شوید جریان از چه قرار است) نکته‌ی قابل‌توجه در نقدهای فیلم این است که بدون استثنا،‌ همه از اینکه فیلم به بازیگر فقید آلن ریکمن -که صدای راوی و کرم شبتاب داستان را بر عهده دارد- تقدیم شده ابراز خرسندی کرده‌اند؛ و الحق که جای خالی صدای بی‌نظیر این بازیگر بریتانیایی در دنیای سینما احساس خواهد شد.

آلیس آن‌سوی آینه

چند نکته جالب درباره فیلم و بازیگرانش:
• ریس ایفان که نقش پد کلاه دوز را بازی می‌کند در واقعیت ۴ سال از جانی دپ کوچک‌تر است.
• این اولین باری است که ساشا کوهن در یک فیلم از دیزنی حضور دارد.
• این فیلم اولین همکاری هلنا بونهام کارتر و تیم برتون بعد از جدایی‌شان است.
• امبر هرد، زن جانی دپ در همان هفته اول نمایش فیلم بحث جدایی و اتهامات خشونت خانگی را به میان کشید.
• کاراکتر زمان در فیلم قطعه‌ای مکانیکی به ملکه قرمز می‌دهد که نمایانگر سر زدن است. این درواقع کنایه ایست به جمله‌ی پراستفاده و معروف ملکه‌ی قرمز: سرش را از تنش جدا کنید.
• اکران فیلم با ۱۴۵ سالگی کتاب کودکان، آلیس آن‌سوی آینه هم‌زمان‌شده است.
• این فیلم هفتمین و آخرین همکاریِ آلی ریکمن و هلنا بونهام کارتر است.

 

برای دریافت فیلم «آلیس آن‌سوی آینه» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «سکوت»

«سکوت» silence نام فیلم جدید (۲۰۱۶) مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) کارگردان به نام هالیوود است. فیلمی تاریخی-مذهبی که توسط جی کوکس (Jay Cocks) و اسکورسیزی نوشته شده. فیلم‌نامه‌ای که بر اساس رمانی با همین نام (شوساکو اندو -۱۹۶۶) نوشته شده است. داستان فیلم در ناکازاکی ژاپن اتفاق می‌افتد؛ اما فیلم تماماً در تایپه‌ی تایوان ساخته‌شده است. بازیگران فیلم، اندرو گارفیلد (Andrew Garfield)، آدام درایور (Adam Driver)، لیام نیسون (Liam Neeson)، تادانبو آسانو (Tadanobu Asano) و کیاران هیندز (Ciarán Hinds) هستند. زمان فیلم متعلق به قرن ۱۷ و دوره‌ی مسیحیان مخفی (Kakure Kirishitan-Hidden Christians) است که تسلیم شدن یاغیان شیمبارا (Shimabara Rebellion – مسیحیان کاتولیک ژاپنی) را در برابر توکوگاوا شگونات (Tokugawa shogunate) را به تصویر کشیده است.

سکوت

مارتین اسکورسیزی (Martin Charles Scorsese) متولد ۱۷ نوامبر ۱۹۴۲، کارگردان، تهیه‌کننده، فیلم‌نامه‌نویس و مورخ سینمای آمریکایی است. بیش از ۵۰ سال است که در این حرفه مشغول است و بدنه‌ی کاری او را در فیلم‌هایی با تم‌های هویت سیسیلی-‌آمریکایی، مفهوم رومن-کاتولیک، تسلیم، ایمان، جرائم مدرن و اختلافات بین گروهای خلاف‌کار می‌توان مشاهده کرد. فیلم‌هایش برای نمایش بی‌پروای خشونت و ناسازگاری موردتوجه قرارگرفته است. وی در میان مولیان موج نو هالیوود قرار دارد و بی‌شک یکی از سرشناس‌ترین و تأثیرگذارترین فیلم‌سازان تاریخ سینمای معاصر است. در سال ۱۹۹۰ (The Film Foundation)، سازمانی برای نگهداری از فیلم را پایه‌گذاری می‌کند و در ۲۰۰۷ سازمان سینمای جهانی (World Cinema Foundation) را آغاز می‌کند. برای زحمات سالیان کاریش جایزه‌ی دستاورد یک عمر (AFI Life Achievement Award) را علاوه بر جوایز اسکار، نخل طلایی، فستیوال کن برای بهترین کارگردانی، شیر نقره‌ای، گرمی (Grammy Award)، امی، گلدن گلوب، بفتا (BAFTA) و دی جی ای (DGA Awards) را از آن خودکرده است.
فیلم‌هایی چون؛ «خیابان‌های پایین‌شهر» Mean Streets در سال ۱۹۷۳، «راننده تاکسی» Taxi Driver در سال ۱۹۷۶، «گاو خشمگین» Raging Bull در سال ۱۹۸۰، «سلطان کمدی» The King of Comedy در سال ۱۹۸۳، «آخرین وسوسه مسیح» The Last Temptation of Christ در سال ۱۹۸۸، «رفقای خوب» Goodfellas در سال ۱۹۹۰، «تنگه وحشت» Cape Fear در سال ۱۹۹۱ و «کازینو» Casino در سال ۱۹۹۵ با همکاری دوست و همکار خود رابرت دنیرو (Robert De Niro) ساخته است. او همچنین برای همکاری با لئوناردو دی کاپریو هم شناخته می‌شود این بازیگر در ۵ فیلم اسکورسیزی حضورداشته و این همکاری با فیلم «دارو دسته‌های نیویورکی» Gangs of New York در سال ۲۰۰۲ شروع‌شده و جدیدترین آن‌ها، «گرگ وال‌استریت» The Wolf of Wall Street در سال ۲۰۱۳ بوده است. سومین کار آن‌ها با هم «رفتگان» The Departed است که جایزه‌ی بهترین کارگردانی را برای اسکورسیزی به ارمغان آورد و فیلم نیز آن سال بهترین فیلم سال شناخته شد.
از دیگر فیلم‌های به نام اسکورسیزی می‌توان به؛ «آخرین والس» The Last Waltz در سال ۱۹۷۸، «پس از ساعات اداری» After Hours در سال ۱۹۸۵، «هوانورد» The Aviator در سال ۲۰۰۴، «جزیره‌ی شاتل» Shutter Island در سال ۲۰۱۰، «هوگو» Hugo در سال ۲۰۱۱ اشاره کرد. او تنها کارگردان زنده‌ی معاصر است که تاکنون ۷ بار برای دریافت جایزه‌ی بهترین کارگردانی اسکار نامزد شده و به همراه بیلی وایلدر (Billy Wilder) در مقام دوم نامزدی‌ها ایستاده است.

سکوت

لیام جان نیسون (Liam John Neeson) دارنده نشان افتخار بریتانیا (OBE)، متولد ۷ جون ۱۹۵۲ بازیگری از ایرلند شمالی است. اواخر دهه‌ی ۷۰ در تئاتر ایرلند کار می‌کرده و در سال ۱۹۸۱ در فیلم «اکس کالیبور» Excalibur بازی کرد. از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۷ نیسون در ۵ فیلم بازی کرد مهم‌ترین در میان آن‌ها بازیش در کنار مل گیبسون (Mel Gibson) و آنتونی هاپکینز (Anthony Hopkins) در فیلم «بونتی» The Bounty در سال ۱۹۸۴ و بازی با رابرت دونیرو (Robert De Niro) و جرمی آیرونز (Jeremy Irons)‌ در «مأموریت» The Mission در سال ۱۹۸۶ بوده است. در سال ۱۹۸۹ هم موفق شد نقشی در کنار پاتریک سویزی (Patrick Swayze) در فیلم «نزدیک‌ترین خویشاوند» Next of Kin بازی کند.
در سال ۱۹۹۳ با بازی در فیلمِ برنده‌ی اسکار استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg)، «فهرست شیندلر» Schindler’s List بر سر زبان‌ها افتاد. پس از آن نقش‌های زیادی را از آن خود کرد، در این میان می‌توان به؛ «مایکل کولینز» Michael Collins در سال ۱۹۹۶، «بینوایان» Les Misérables در سال ۱۹۹۸، «جنگ ستارگان اپیزود اول: تهدید شبح» Star Wars: Episode I – The Phantom Menace در سال ۱۹۹۹، «کینزی» Kinsey در سال ۲۰۰۴، «بتمن آغاز می‌کند» Batman Begins در سال ۲۰۰۵، «ربوده شده» Taken در سال‌های ۲۰۰۸ – ۲۰۱۵، «برخورد تایتان ها» Clash of the Titans در سال ۲۰۱۰، «سرگذشت نارنیا» The Chronicles of Narnia در سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۰ و فیلم «خاکستری» The Grey در سال ۲۰۱۱ اشاره کرد.
او برای جوایز زیادی ز جمله، اسکار، بفتا برای نقش اصلی مرد و گلدن گلوب نامزد دریافت جایزه شده است. مجله امپایر (Empire) هم او را از جمله ۱۰۰ مرد خوش‌قیافه‌ی تاریخ سینما و یکی از ۱۰۰ بازیگر تأثیرگذار اعلام کرده است.

سکوت

اندرو راسل گارفیلد (Andrew Russell Garfield)، متولد ۲۰ آگوست ۱۹۸۳، بازیگری انگلیسی‌-آمریکایی است. در آمریکا به دنیا آمده و در حومه لندن بزرگ‌شده است. اولین حضورش در سینما در سال ۲۰۰۷ با فیلم «شیرها برای بره‌ها» Lions for Lambs بوده و در نقش مکمل فیلم «شبکه اجتماعی» The Social Network به جهانیان شناسانده شد. برای بازی‌اش در فیلم «مرد عنکبوتی» با نقدهای مثبتی روبرو شد. در تئاتر «مرگ فروشنده» از آرتور میلر (Arthur Miller) هم‌بازی کرده – همان نمایش‌نامه‌ای که در فیلم فروشنده هم می‌بینیم- برای این نقش نامزد جایزه‌ی تونی (Tony Award) هم شده بود. در سال ۲۰۱۶ علاوه بر «ستیغ اره‌ای» پر سروصدا در فیلم «سکوت» Silence از مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) هم حضورداشته است. برای نقش داس در فیلم «ستیغ اره‌ای» نامزد جوایز اسکار، گلدن گلوب، بفتا (BAFTA) و سگ (SAG Award) شده است.

سکوت

فیلم با صدای طبیعت و سیاهی (بدون تصویر) شروع می‌شود، سپس سکوت کامل (قطع صدا) و صحنه‌ای را می‌بینیم که در آن یک ژاپنی روی صخره به همراه سرهایی از بدن جداشده ایستاده. کم کم فیلم شروع می‌شود لیام نیسون (پدر فررا) را می‌بینیم که شاهد شکنجه‌ی دیگر همراهانش توسط ژاپنی‌هاست.
می‌فهمیم که گفته‌هایش درواقع آخرین نامه‌ای است که به دست پدر مقدس در پرتغال رسیده و او به شاگردان فررا اعلام می‌کند که از او دست‌شسته‌اند و او را مفقود محسوب می‌کنند؛ اما شاگردان (اندرو گارفیلد در نقش رودریگز و آدام درایور در نقش گروپی) حاضر به قبول این مسئله نیستند و با مسئولیت خود به‌عنوان آخرین مبلغین دین مسیحیت به ژاپن روانه می‌شوند تا ژاپنی‌ها را به دین مسیحیت دعوت کنند و پدر فررا را نیز پیدا کنند.
به چین می‌روند، مردی نزار و درب داغان (کیچی جیرو) به‌عنوان راهنما به آن‌ها معرفی می‌شود و در ازای بازگرداندنش به ژاپن حاضر به راهنمایی آن‌ها برای رفتن به ژاپن می‌شود.

به روستایی دور افتاده می‌رسند و کیچی جیرو ناپدید می‌شود. کمی بعد پیری به سراغشان می‌آید و بازمانده مسیحیان روستا آن‌ها را پناه داده و غرق در خوشحالی از داشتن پدر مقدس پس از مدت‌های زیاد فرزندانشان را غسل می‌دهند و به کوچک نشانه‌ای از آن‌ها دل‌خوش می‌کنند. کشیش‌ها نباید در روشنایی دیده شوند تا به دست عوامل دولت و مفتش‌ها نیافتند. ولی تنهایی و تاریکی بر آن‌ها غلبه می‌کند به بیرون از پناهگاه می‌روند و همان‌طور که انتظار می‌رود دیده می‌شوند؛ اما نه توسط دشمنانشان بلکه کیچی جیرو خبر ورودشان را به دیگر روستاها برده و روستاییانِ مسیحی در پی پیدا کردنشان روانه شده‌اند.

طولی نمی‌کشد (البته کم هم نه ۴۰ دقیقه بعد از شروع فیلم) که سروکله‌ی مفتشان پیدا می‌شود و با وعده و وعید به روستا‌ییان از آن‌ها می‌خواهند تا پدران روحانی را لو بدهند؛ اما روستایان ۴ نفر را برای شکنجه معرفی می‌کنند و از این کار سر باز می‌زنند. حاضر به پا گذاشتن بر روی چهره مسیح (برای انکار) نمی‌شوند و با بی‌رحمی شکنجه می‌شوند. اولین جایی که در داستان شک را به‌صورت جدی در رفتار و نگاه رودریگز و گروپی می‌بینیم. دو کشیش از هم جدا می‌شوند تا یکی به روستاهای دیگر رفته و مسیحیان مورد تعارض و سر در گم را به راه راست هدایت کند و دیگری در کنار مردمی که به خاطرشان دچار رنج زحمت شدند بماند. از هم جدا می‌شوند و پدر رودریگز آخرین نامه را به پدر مقدس می‌فرستند و راه جدید را پیش می‌گیرند. در روستای بعدی خبری هم از پدر فررا پیدا می‌شود.

در این میان پدر رودریگز دوباره به کیچی جیرو برمی‌خورد. کیچی جیرو هم با اینکه مسیح را یک‌بار (برای زنده ماندن) انکار کرده، با اعتراف سعی به برگشت به دین می‌کند. مردی که در طول داستان با گناه و خطاهایش بیننده را آزار می‌دهد ولی انسانیت درون و سعی به اعتراف و بازگشتش به دینی که آن را قبول کرده دوباره بینندگان را به انسانیت امیدوار می‌کند. بالاخره به دست مفتشان می‌افتند. افرادی که قبل از آن‌ها گرفتارشده‌اند برای پدر رودریگز قابل‌ستایش‌اند. دوباره شک به سراغش می‌آید، چطور ممکن است خداوند به کمکشان نیاید و اینان چنان با ایمان بر سر اعتقادشان بایستند.
از اینجای داستان جنگ بین سنت و مدرنیته (آیین بودایی ژاپنی و دین جدیدالورود مسیحیت) آغاز می‌شود. فرمانده ژاپنی‌ها تلاش به روشن نشان دادن خود دارد و با دلیل و منطقی نه چندان اشتباه (از نظر آیین و دین ژاپنی‌ها) سعی به رد اعتقادات پدر رودریگز می‌کند. به قول او این بذر جدید در خاک ژاپن نخواهد رویید و تنها موجب ضعیف شدن خاک ژاپن خواهد کرد.
سعی می‌کنند پدر رودریگز را مجبور به انکار مسیح کنند تا مسیحیان دیگر قانع شوند. او حاضر به انجام کار نیست اما دیگران را ترغیب به انکار دروغین می‌کند تا از مرگ نجات پیدا کنند. کشمکشی بین ایمان و واقعیت زجر‌آور روبرویش در میان است که او را از درون خرد می‌کند. در اواخر داستان به پدر فررا می‌رسد. کسی که می‌گویند مسیح را انکار کرده و در نوشتن کتابی از اشتباهات دین مسیح به ژاپنی‌ها کمک می‌کند. فررا سعی در ترغیب رودریگز برای بازگشت از اعتقادش می‌کند و در آخر برای نجات جان مسیحیان ژاپنی رودریگر نیز تسلیم می‌شود. تا پایان عمر در میان ژاپنی‌ها می‌مانند و تا آخرین لحظه شک درستی و غلطی کار رهایش نمی‌کند.

سکوت

و حالا کمی از نظرات منتقدین درباره این فیلم را با هم مرور می‌کنیم
در کل نظر منتقدین نظری مثبت بوده و میانگین امتیاز این فیلم نزدیک به ۸۰ است.

منتقد هالیوود ریپورتر (hollywoodreporter) می‌گوید؛ در دهه‌های گذشته مشکلات و اهمیت ایمان مذهبی در کارهای بسیاری از کارگردانان دیده می‌شد که در میان آن‌ها می‌توان به جان فورد (John Ford)، لئو مک کری (Leo McCarey)، سسیل بی (Cecil B)، اینگمار برگمان (Ingmar Bergman) و حتی در مقیاسی، به لویس بونوئل (Luis Bunuel) اشاره کرد. ولی در دهه معاصر هیچ فیلم‌نامه یا فیلمی در این مورد به‌خوبی ارائه نشده و شاید تنها کارهای مل گیبسون و اسکورسیزی را در این حیطه قرار بگیرد. به نظر می‌رسد که مذهب به‌عنوان موضوع فیلم در حال ناپدید شدن است.

منتقد راجر ایبرت (rogerebert) می‌گوید، دور بودن احترام‌آمیز دوربین از صحنه‌های شکنجه و شک و تردید آن‌ها را قابل‌تحمل‌تر و قابل‌ستایش‌تر می‌کند، درصورتی‌که اگر تمامی این صحنه‌ها از نزدیک و با جزییات بیش‌ازحد نشان داده می‌شد دیگر تأثیر موردنظر را نداشت. صحنه‌ها جالب‌تر نمایان شده‌اند چون آن‌ها را از نمایی میان دیدگاه انسان و خداوند می‌بینیم. می‌خواهند کاری بکنند، تصمیم به اقدام می‌گیرند تا رنج‌ها پایان بگیرند، اما آن‌ها ادامه پیدا می‌کنند تا زمانی که خود تمام شوند. می‌بینیم که مردان خدا مورد امتحان قرار می‌گیرند. نمی‌دانند که تصمیم درست یا انتخاب درست کدام است. اتفاقی که ممکن است برای هر انسانی بیافتد. اسکورسیزی این کار را در دیگر فیلم‌هایش نیز انجام داده، معمولاً کاری می‌کند که بیننده در تنگنای انتخاب راه درست با احساسات خود درگیر می‌شود.

منتقد تلگراف (telegraph) به تمجید از کارگردانی اسکورسیزی پرداخته و گفته کمتر کسی می‌تواند مرگ را چنین شفاف و روان به تصویر کشد. بازی گارفیلد و آدامز نیز مورد تحسین این منتقد قرارگرفته و به‌کارگیری این دو بازیگر و تضاد ظاهری آن دو نیز یکی از هوشمندانه‌ترین انتخابات برای فیلم بیان‌شده است. دو شخصیت با روش‌های متضاد در برخورد با مشکلی مشترک، بازی فوق‌العاده‌ای از هر دو که باعث شده بیننده با هر دو همدلی و همراهی داشته باشد.

منتقد ورایتی (Variety) یکی از منتقدینی است که امتیازی متوسط به فیلم داده است. برخی از ایرادات وارده به فیلم هم بیراه نرفته‌اند. مثلاً طولانی بودن فیلم. به نظر این منتقد فیلم هرازگاهی حوصله سر بر می‌شود و در برخی از صحنه‌های مهم بیننده از فیلم جداشده است؛ اما این منتقد هم نتوانسته از توانایی اسکورسیزی در به تصویر کشیدن صحنه‌های زیبای فیلم ایراد بگیرد. البته به نظر او پس از فیلم «گرگ وال‌استریت» توقعات از اسکورسیزی خیلی بیشتر بوده و انتخاب بازیگر مرد عنکبوتی (گارفیلد) به‌عنوان نقش اصلی شاید یکی از گاف‌های اسکورسیزی باشد!

ساخت این فیلم از آرزوهای دیرینه‌ی اسکورسیزی بوده است او در مصاحبه‌ای با تایمز گفته است که دلیل اینکه ساخت این فیلم برایش بیش از ۲۰ سال طول کشیده این بوده که با اینکه کتاب در سال ۱۹۸۸ توسط نویسنده‌ی ژاپنی‌اش به او داده‌شده و کتاب را خوانده و برای ساختش مشتاق بوده، هیچ ایده‌ای نداشته که چطور می‌تواند چنین داستانی را به تصویر بکشد.
او می‌گوید تلاشش برای پیدا کردن ایمان از زمانی که متوجه این مفهوم شده تاکنون پایان نیافته و این مفهوم و دغدغه در اکثر فیلم‌هایش هم دیده می‌شود.

 

برای دریافت فیلم «سکوت» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «شیر»

سارو (سانی پاوار، دِیو پَتِل) پسرکی پنج‌ساله، در قطاری گم می‌شود که او را مایل‌ها در سراسر هند از خانه‌ و خانواده‌اش دور می‌کند. او باید یاد بگیرد به تنهای در کلکته زنده بماند، قبل از اینکه توسط یک زوج استرالیایی به فرزندی پذیرفته شود. بیست‌وپنج سال بعد، تنها مجهز به خاطراتی اندک، عزمی تزلزل‌ناپذیر و فن‌‌آوریِ انقلابی‌ای به نام “گوگل اِرث ” او شروع به پیدا کردن خانواده گم‌شده‌اش و بازگشت به خانه می‌کند…

شیر

«شیر» Lion فیلمی درام ساخته سال ۲۰۱۶ محصول مشترک بریتانیا و استرالیا به کارگردانی گارث دِیویس Garth Davis و نویسندگی لوک دیویس Luke Davies است. این فیلم اقتباسی از کتاب “راه طولانیِ خانه” A Long Way Home نوشته سارو برایلی و لری باتروس است که به داستان واقعی زندگی سارو می‌پردازد. «شیر» Lion اولین فیلم بلند این کارگردان جوان استرالیایی است. او که کارگردان موفق تبلیغات تلویزیونی بوده تجربه ساخت و کارگردانی یک فیلم کوتاه (آلیس ساخته سال ۲۰۰۳) و یک سریال کوتاه (بالای دریاچه ساخته سال ۲۰۱۳، چهار اپیزود از شش اپیزود آن را کارگردانی کرده) در کارنامه خود دارد. او برای سریال «بالای دریاچه» Top of the Lake نامزد دریافت جایزه “اِمی” و “بفتا” شد و برای کارگردانی یکی از تبلیغات تلویزیونی خود جایزه “شیر طلایی” جشنواره کَن را دریافت کرد و در سال ۲۰۱۰ نامزدی نهایی انجمن کارگردانان آمریکا را برای بهترین کارگردان تبلیغات بازرگانی را دریافت کرد.

شیر

فیلم‌نامه فیلم «شیر» Lion را شاعر، رمان‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس استرالیایی لوک دیویس Luke Davies نوشته است. او به همچنین منتقد فیلم در مجله “مانتلی” و ری‌و‌ی‌یو نویس کتاب و مقاله‌نویس در مجلات و روزنامه‌های مختلف است. بازیگرانی که در این فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند: دِیو پَتِل (سارو) Dev Patel، سانی پاوار (کودکیِ سارو)Sunny Pawar، نیکول کیدمن (سو برایلی)Nicole Kidman، رونی مارا (لوسی)Rooney Mara، دیوید وِنهام (جان برایلی)David Wenham، پریانکا بوس (کاملا)Priyanka Bose و…

شیر

گارث دیویس کارگردان فیلم درباره «شیر» Lion این‌گونه اظهار نظر می‌کند:

در رابطه با «شیر» با تجربه همه جانبه آن، این فیلم دو چیز برای من داشت. مثل یین و یانگ بود؛ مثل این معنای اودیسه وار و حماسه باورنکردنی پسر کوچکی از یک روستا که از یک داستان بزرگ سر درمی‌آورد؛ اما این فیلم به همچنین عمیقاً عاطفی بود. من فکر می‌کنم چشم‌انداز عاطفی زیادی در این فیلم وجود دارد و این یک ماجراجویی واقعی در داستان است. چیزی که در این داستان واقعاً من را تکان داد ـ بله اتفاقی که رخ می‌دهد واقعاً یک معجزه است ـ اما چیزی که در پشت این معجزه است، وقتی من شروع به کاوش در عمق آن کردم، این است که همه چنین عشقی و چنین اشتیاقی برای همدیگر دارند. یک معنویت در لایه زیرین آن وجود دارد و من متوجه شدم که این چیزی است که موتور معجزه را به حرکت درمی‌آورد… چیزی بسیار ساده در لایه‌ی رویی فیلم وجود دارد و پس از آن مسائل عمیق عاطفی در لایه زیرین آن کار می‌کند

شیر

او درباره اجرای هنرپیشه کودک فیلم می‌گوید:

این که یک پسر پنج‌ساله فیلم را به پیش ببرد مسئله ترسناکی برای یک کارگردان است. می‌دانید، خیلی‌ها به من می‌گفتند که باید از یک بازیگر هشت‌ساله که به نظر کوچک‌تر می‌‌آید استفاده کنم ولی به این شکل دیگر واقعی به نظر نمی‌رسید؛ بنابراین من بشدت و با پافشاری تمام خواهان یک پسر پنج‌ساله بودم، با وجود تمام ریسکی که داشت. آنچه که ما باید انجام می‌دادیم این بود که در اطراف او سرمایه‌گذاری زیادی انجام دهیم. اولین شخصی که ‌آوردیم خانمی به نام میراندا هارکورت بود که یک مربی بازیگری درخشان بود… ما برای چهار یا پنج ماه از تعداد زیادی تست بازیگری گرفتیم (چهار هزار پسر‌بچه) و در نهایت سانی (بازیگر نقش سارو در کودکی) را پیدا کردیم… اولین کاری که کردیم یک کتاب کودک تصویری برای او از داستان فیلم به زبان هندی ساختیم… این ایده‌ی میراندا بود و ایده‌ای بسیار درخشان بود… ما به همچنین اطمینان حاصل کردیم که هرکسی که با سانی در تماس است با اسم کاراکترش در فیلم به او معرفی شود تا برایش گیج کننده نباشد… و وقتی شما سر صحنه می‌آیید، چیزهای زیادی است که باید امتحان کنید. بعضی اوقات او سه کار فیزیکی را در یک شات انجام می‌داد؛ به‌عنوان مثال او وحشت‌ زده روی پل می‌دود، می‌ایستد و صدای یک فریاد را می‌شنود، او به پل نگاه می‌کند و از وسعت آن به وحشت می‌افتد و آنگاه باید تصمیم بگیرد که چه‌کار کند و به سمت لبه می‌رود. اینکه پسری پنج‌ساله را متوجه کنیم که چه کار باید بکند، کاری بس دشوار است. ما راه‌های زیادی را امتحان کردیم اما در یک نقطه خاص او بالاخره شروع به اجرا و بازیگری کرد. این شاهدی بر روحیه و توانایی او در انجام این کار بود

شیر

فیلم «شیر» Lion موفق به دریافت چهار نامزدی در گلدن گلاب و چهار نامزدی در بفتا شد که جایزه بهترین فیلم‌نامه اقتباسی برای لوک دیویس و بهترین هنرپیشه مکمل مرد برای دیو پَتل در بفتا را دریافت کرد. این فیلم به همچنین در پنج بخش شامل بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه مکمل مرد (دیو پَتل)، بهترین هنرپیشه مکمل زن (نیکول کیدمن) بهترین فیلم‌نامه اقتباسی (لوک دیویس)، بهترین موسیقی اورجینال (داستین اُهالوران، هاووشکا) و بهترین فیلم‌برداری (گرِگ فریز) نامزد دریافت جایزه اسکار است. نیکول کیدمن هنرپیشه استرالیایی که در این فیلم در نقش سو، مادرخوانده سارو ظاهرشده پیش از این نیز سه بار نامزد دریافت جایزه اسکار شده (مولن روژ ۲۰۰۱ Moulin Rouge، ساعت‌ها ۲۰۰۲ The Hours و لانه خرگوش ۲۰۱۰ Rabbit Hole) و برای فیلم «ساعت‌ها» موفق به کسب جایزه اسکار بهترین هنرپیشه نقش اول زن شده است؛ اما برای دیو پتل هنرپیشه انگلیسی این اولین نامزدی اسکار است گرچه او پیش از این برای فیلم برنده اسکار «زاغه‌نشین میلیونر» (۲۰۰۸) Slumdog Millionaire و «بهترین هتل عجیب مریگولد» (۲۰۱۱) The Best Exotic Marigold Hotel نامزد دریافت جوایز بسیاری از جشنواره‌های مختلف شده است.

شیر

«شیر» Lion به طور کلی نقد‌های مثبت دریافت کرده و اجراهای بازیگران آن به خصوص بازی پَتِل و کیدمن تحسین‌شده‌اند. فیلم در سایت “روتن تومیتو” رتبه ۸۳ از صد و امتیاز میانگین ۷٫۳ از ده را بر اساس صد و هشتاد و دو ری‌ویو کسب کرده است. در بخش دیدگاه منتقد آن آمده: ” داستان «شیر» به شکل غیرقابل انکاری نشاط‌بخش است و بازیگران بااستعداد آن یک سفر متحول کننده را ارائه می‌دهند که از کلیشه‌های معمول سبک خود آن را فراتر می‌برد “. در سایت “متاکریتیک” فیلم امتیاز ۶۹ از صد را بر اساس چهل پنج نقد (۳۲ نقد مثبت و ۱۳ نقد متوسط) دریافت کرده است. سوزان ولاشجنا از مجله “راجر ایبرت” به فیلم ۳٫۵ ستاره از چهار داده می‌گوید:

شیر دزدانه و آرام به سراغ شما می‌آید، همان‌طور که در ادامه رشته‌های قلب شما را با پاهای کوچک گربه‌ای خود می‌کشد. سپس قبل از آنکه شما متوجه شوید، مجرا‌های اشکتان سرریز شده و تمام وجودتان غرق در شعفی باورنکردنی می‌شود اما به همچنین پاشه‌های کمی از اندوهی تلخ و شیرین نیز به همراه دارد

براین ترویت منتقد مجله “یو اس اِی تو دِی” می‌نویسد:

پایان از هر لحاظی فریبنده و متأثرکننده است و احساسات مخاطبان را با فشار بیرون می‌کشد اما روایتِ به خوبی طرح‌ریزی‌شده «شیر» و شخصیت‌های اندیشمندانه آن به‌گونه‌ای شما را در خود می‌کشد که این سفر کاملا ارزشش را دارد

 

برای دریافت فیلم «شیر» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «لوگان»

فیلم «لوگان» Logan محصول سال ۲۰۱۷ است که به کارگردانی جیمز منگولد (James Mangold) ساخته‌شده است. هیو جک‌من (Hugh Jackman) در نقش لوگان در فیلم حضور دارد. نقشی که در طول ۱۷ سال گذشته به ایفای آن پرداخته و این فیلم آخرین بازی او در این نقش محسوب می‌شود. این موضوع شاید برای طرفدارانی چون من خیلی جالب نباشد ولی امیدوارم نفر بعدی در این نقش با همین صلابت ظاهر شود ولی ته دل من و احتمالاً خیلی از طرفداران دیگر، لوگان و ولورین همیشه هیو جک‌من خواهد بود. پاتریک استوارت (Patrick Stewart) نیز در این فیلم در نقش خود یعنی چارلز اگزویار (پرفسور ایکس – Professor X) در کنار لوگان حضور دارد.

لوگان

جیمز منگولد متولد ۱۶ دسامبر ۱۹۶۳، تهیه‌کننده، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان سینما و تلویزیونی آمریکایی است. مهم‌ترین فیلمی که از او دیده‌ایم، «سربه‌راه باش» Walk the line در سال ۲۰۰۵ است.
هیو مایکل جک‌من (Hugh Micheal Jackman) متولد ۱۲ اکتبر ۱۹۶۸، تهیه‌کننده، خواننده و بازیگر استرالیایی است. او برای بازی‌های متعددش در ژانرهای مختلف شناخته می‌شود. مهم‌ترین آن‌ها بازی نقش ولورین در مجموعه فیلم‌های «مردان ایکس» است. او همچنین در فیلم‌های کمدی-رمانتیکی چون «کیت و لیوپالد» Kate and Leopald در سال ۲۰۰۱، فیلم ترسناک-هیجانی «ون هلسینگ» Van Helsingدر سال ۲۰۰۴، فیلم شعبده محور «پرستیژ» The Prestige در سال ۲۰۰۶ و نسخه فیلم «بی‌نوایان» Les Misérables در سال ۲۰۱۲ و … بازی کرده است. بازیش در فیلم بی‌نوایان یک جایزه گلدن گلاب (Golden Glob) و نامزدی جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.

لوگان

و اما نظر منتقد راجر ایبرت درباره‌ی این فیلم.

آیا فیلم «لوگان» Logan به دلیل قوت مجموعه فیلم‌های«مردان ایکس» که در سال‌های اخیر به بازار آمده برایمان مهم است؟ آیا به دلیل اینکه شبیه به دیگر فیلم‌های ابرقهرمانی سال‌های اخیر نیست این‌چنین خارق‌العاده و کلاسیک به نظر می‌رسد؟ نگران نباشید نمی‌خواهم فیلم‌های دیگر ابرقهرمانی را کوچک کنم ولی باید قبول کرد که این‌گونه فیلم‌ها به‌شدت بر تکنیک‌های کامپیوتری و جلوه‌های ویژه تکیه‌دارند و درواقع هیجان و نقطه اوج خود را وام‌دار این تکنیک‌ها هستند. خیلی از فیلم‌های اخیر به نظر، پُلی میان فیلم‌های مختلف و ابرقدرت‌های مختلف هستند. در حال مشاهده فیلم به نظر می‌آید بیشتر فیلم را به این دلیل ساخته‌اند که بستری برای فیلم بعدی باشد و خود فیلم درست ساخته‌وپرداخته نشده است. لوگان برخلاف این موارد بسیار زیبا پرداخته‌شده و به مقابله با جلوه‌های ویژه کامپیوتری ایستاده است. در فیلم لوگان، شخصیت‌های وجود دارند که به آن‌ها اهمیت می‌دهید و با آن‌ها همزادپنداری می‌کنید. این فیلم نه‌تنها فیلم ابرقهرمانی خوبی است بلکه در کل فیلم بسیار خوبی هم هست. به فیلم «شین» Shane برمی‌گردد. این شامل قسمتی می‌شود که کاراکترها فیلم را نگاه می‌کنند ولی درواقع کاری که فیلم می‌کند این است که مرز بین ابرقهرمان و اسطوره را می‌شکند. لوگان (هیو جک من) نمونه‌ی اولین از نوع خود است کسی که باقدرت خاصش می‌تواند دشمنانش را شکست دهد و تلاش می‌کند باقی‌مانده عمر خود را به طبیعی‌ترین حالت ممکن سپری کند. در دنیای ماورا طبیعی لوگان (مردان ایکس) او ابرقهرمانی بازنشسته محسوب می‌شود، کسی که شناخته‌شده است اما دیگر احتیاج جدی به وجودش نیست. در این زمان به نظر می‌آید که افرادی باقدرت‌های غیرانسانی از دایره حیات انسان‌ها پاک‌شده‌اند ولی آیا واقعاً همین‌گونه است؟

لوگان

با شروع فیلم، لوگان زندگی آرام و بی‌سروصدایی را به‌عنوان راننده تاکسی دارد. او را می‌بینیم که در تاکسی‌اش خوابیده وعده‌ای سعی به دزدیدن لاستیک ماشینش دارند. در تلاش برای مقابله با دزدان تیر می‌خورد، ولی همه می‌دانیم که تیر کاری با لوگان نمی‌کند. چیزی نمی‌گذرد که چنگ‌های فولادینش بیرون می‌آیند و بر جمجمه و بدن دزدان می‌نشیند، صحنه‌ای که هیچ‌گاه در فیلم‌ها به این صورت نمایش نداده شده بوده. لوگان نه‌تنها اولین فیلم خیلی خشن (سانسور شده برای صحنه‌های خشن برای کودکان) در این‌گونه فیلم‌هاست بلکه روش مانگول در نمایش صحنه‌های زدوخورد و هیجان‌انگیز هم روشی جدید برای فیلم‌های نوع مارول به‌حساب می‌آید. تدوین‌های زیاد و نماهای از راه دور برای پنهان کردن صحنه‌های زدوخورد و جلوه‌های ویژه‌راهی در این فیلم ندارند. ما همیشه نزدیک به صحنه‌های زدوخوردیم شاید تقریباً از روی زمین آن‌ها را می‌بینیم، بیشتر شبیه به فیلم‌های «جیسون بورن»Jason Bourn هستند تا فیلم‌های ابرقهرمانی، بیشتر تمرکز بر روی آرایش جنگ‌ودعواست تا تدوین فیلم. کار جکمن در این صحنه‌ها بسیار ظریف و مطابق با راه و روش ولورینی ست که می‌شناسیم، هیچ شوخی ندارد. لوگان در چند صحنه زیبای تعقیب و گریز هم حضور پیدا می‌کند و فیلم مانند باقی فیلم‌های ابرقهرمانی برای نمایش داستان تعلیق اضافه‌ای ندارد، هیجان فیلم درخور شخصیت‌ها و اتفاقات داستان‌اند ازاین‌جهت تقریباً شبیه به داستان فیلم «مکس دیوانه: جاده خشم» Mad Max: Fury Road است.
این فیلم فقط راه و روشی شبیه به فیلم‌سازی جورج میلر (George Miller) ندارد، بلکه با راهی شدن لوگان، پروفسور ایکس و دختری مرموز (دافنه کین – Dafne Keen) به یک فیلم جاده‌ای هم تبدیل می‌شود. آن‌ها درراه‌اند تا به ایدن (Eden) جایی که افرادی دیگر همانند آن‌ها به آنجا پناه برده‌اند تا زندگی جدیدی را رقم بزنند برسند، اما اینکه این مکان واقعاً وجود داشته باشد معلوم نیست. لوگان متوجه می‌شود که هنوز در یک میدان به جنگیدنش نیاز است، او باید دخترک را از دست دشمنانی (گروهی که در کتاب کمیک هم وجود دارند) که در پی او هستند، نجات دهد. این گروه توسط فردی رذل به نام دونالد پیرس (بوید هولبروک -Boyd Holbrook) رهبری می‌شود.

لوگان

هولبروک به کمک داستان‌سرایی ریچارد ای گراند (Richard E Grant) چندین صحنه‌ی جالب در فیلم دارد اما دشمن اصلی لوگان زمان است. پروفسور ایکس در برهه‌ای از زندگی ست که بسیار پیر شده و تشنج می‌کند، به این فکر کنید که کسی با توانایی ذهنی پرفسور که توانایی کنترل افراد را از طریق ذهن دارد و ذهنش به‌عنوان یک وسیله کشتارجمعی طبقه‌بندی‌شده، تشنج بگیرد چه می‌شود؟ نه اصلاً فکرش را نکنید. او به آمپولی آرام‌بخش و قرص احتیاج دارد تا بتواند جلوی تشنج‌ها را بگیرد و به افکار قبلی دست پیدا نکند. می‌داند که زمان زیادی برای زندگی در این دنیا ندارد. لوگان هم همین وضع را دارد، جکمن در به تصویر کشیدن مردی فرای قدرت‌ های ماورا طبیعی‌ اش شاهکار کرده و یکی از بهترین بازی‌های خود را به نمایش گذاشته است. دریافت جکمن از لوگان مردی است که دوستان و هدف‌هایش را گم‌کرده و ازدست‌داده و دیگر انگیزه‌ای برای مقاومت و جنگ ندارد. شاید بازی او شبیه به آخرین بازی‌های جان وین (John Wayne) یا کلینت ایست وود (Clint Eastwood) باشد. قهرمانی که برای آخرین بار باید وارد میدان شود، اما جکمن با هوشمندی وجهه‌ی انسانی لوگان را به نمایش می‌گذارد و تنها به قدرت ماورا طبیعی او تکیه نمی‌کند. این بازی، نمایشی بی‌نظیر از اوست.

ممکن است افراد با نگاه به فیلم تم و فلسفه پشت آن را بیرون بکشند، اما فراموش نکنید که این فیلم، فیلمی زیبا و هیجان‌انگیز برای تماشاست و تجربه‌اش لازم است. مقایسه‌اش با «فرزندان انسان»Children of men و وسترن‌های کلاسیک ممکن است شمارا به این فکر بی اندازد که فیلمی با داستانی اضافه‌کار و فوق روشن‌فکر مآب روبرویید. این حقیقت ندارد. اول و آخر اینکه این فیلم، فیلمِ اکشنی تمام و کمال است. صحنه‌های اکشن این فیلم تماماً هدفمندند و گیرایی آن‌ها نسبت به دیگر فیلم‌های ابرقدرتی بسیار بیشتر است، در دیگر فیلم‌ها صحنه‌های زدوخورد بیشتر برای به رخ کشیدن بودجه خرج شده در فیلم ارائه می‌شوند. وقتی لوگان به صحنه‌های اکشن وارد می‌شود کاملاً طبیعی جلوه می‌کند و تم و شخصیت‌های داستان را به‌راحتی جلو می‌برد. تقریباً مثل «ترمیناتور ۲»Terminator ۲:Judgement day از جیمز کامرون (James Cameron)، فیلم دیگری که این فیلم از آن بهره گرفته، فیلمی جاده‌ای و همراه باشخصیت حمایت‌کننده و تلاشگر برای حفظ نسل آینده (یک خاصه مشترک دیگر هم هست که بهتر است آن را لو ندهم).

لوگان

فیلم لوگان یک فیلم خوب است که می‌تواند رکوردشکن و نوآور باشد. مطمئناً نگاه ما را به دیگر فیلم‌های ابرقهرمانی و تاریخچه‌ی ساخت این فیلم‌ها توسط کمپانی‌های مختلف، عوض خواهد کرد. اشتباه نکنید من هم فیلم‌های ابرقهرمانی معمولی را به‌اندازه‌ی همه شما دوست دارم، شاید بیش از خیلی از منتقدین دیگر، اما فیلم لوگان نشان داده که می‌توان با عمیق شدن در این ژانر از فیلم‌ها و به تصویر کشیدن متفاوت آن‌ها گل کاشت. به‌نوعی این فیلم ساختاری جدید به نوع ساخت فیلم‌های ابرقهرمانی داده است، سخت می‌توان پس‌ازاین به عقب بازگشت.

 

برای دریافت فیلم «لوگان» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد اولیه انیمیشن «در جستجوی دوری»

نقد های اولیه انیمیشن جذاب در جستجوی دوری

در جستجوی نیمو زمانی که در سال ۲۰۰۳ اکران شد تبدیل به یک موفقیت بزرگ برای کمپانی پیکسار شد. این فیلم برنده جایزه اسکار بهترین انیمیشن شد و تمام افتخارات و نامزدی جوایز مختلف را بدست آورد. در جستجوی نیمو با فروش ۹۳۶ میلیون دلاری در باکس آفیس جهانی تبدیل به دومین فیلم پرفروش سال ۲۰۰۳ شد همچنین تبدیل به پرفروش ترین فیلم روی DVD درتمام تاریخ شد. انیمیشن و داستان در جستجوی نیمو فاکتورهای بزرگی در موفقیت این فیلم بودند اما بزرگترین عامل دنیای شگفت انگیز اقیانوس و و موجودات دریایی بودند که پیکسار به آنها زندگی بخشید. و کاراکترهای اصلی “مارلین”، “نیمو” و البته “دوری” ماهی رگال تنگ دوست داشتنی که مشکل فراموشی دارد.

بعد از مدت ها انتظار بالاخره دنباله این فیلم، در جستجوی دوری اکران شد. سازندگان این فیلم توانسته اند گویندگان فیلم قبلی را دور هم جمع کنند و “الن دجنرس” به جای شخصیت “دوری” و “آلبرت بروکس” در نقش “مارلین” به صداپیشگی پرداخته اند. در جستجوی “دوری” بر تلاش “دوری” برای به یادآوردن خاطراتش و پیدا کردن والدینش تمرکز می کند. تریلرهای این فیلم تا حالا نشان داده اند که فیلم بسیار محبوب و سرگرم کننده است و تعداد بسیاری از شخصیت های جدید دارد که قطعا آنها را دوست خواهیم داشت. از افراد جدیدی که به این فیلم اضافه شده اند می توان به “دایان کیتون” و “یوجین لوی” به عنوان صداپیشه والدین “دوری”، “اد اونیل” به عنوان اختاپوس بداخلاق “هنک” و “ادریس البا” به عنوان شیر دریایی، “فلوک” اشاره کرد.

در جستجوی دوری

گرچه تریلرها برای این طراحی شده اند که قسمت های بهتر فیلم را نشان دادند و تماشاگران را ترغیب کنند که به سالن سینما بروند و یک تریلر خوب الزاما نشان دهنده یک فیلم خوب نیست. موج اولیه نقدها و نظرها به صورت آنلاین منتشر شدند و اکثر آنها مثبت هستند و معتقدند که این فیلم دنباله خوبی برای فیلم اول بوده است.

در ادامه ما تعدادی از نظرها درباره فیلم را برای شما گردآوری کرده ایم:

“دیوید ارلیک” از “ایندیوایر”:

“در جستجوی دوری” فیلمی نیست که کند پیش برود یا چشم ها را خیره کند و یا یک موضوع تکراری را بیان کند. در مقابل، این فیلم دقیقا چیزی است که یک فیلم دنباله باید باشد و نشان می دهد که چرا اصلا باید دنباله فیلم ها ساخته شوند. البته این ممکن است آزاردهنده به نظر برسد که “در جستجوی دوری” به سرعت پیش می رود به خاطر اینکه نمی خواهد بیننده ها متوجه شوند که منظره فیلم چقدر آشنا به نظر می رسد. حتی در بهترین لحظات، فیلم فاقد نقطه اوج خلاقیتی است که همه پیکسار را برای آن می شناسند. آخرین محصول کمپانی پیکسار فاقد نوآوری است، اما آنقدر از لحاظ احساسی قوی است که می توان از این عیب چشم پوشی کرد.

در جستجوی دوری

“مت سینگر” از “اسکرین کراش”:

“استانتن” کارگردان فیلم، لحظات احساسی انیمیشن های کلاسیک پیکسار را به بهترین شکل به معرض نمایش می گذارد و موضوعات برتر استودیو را دوباره به صحنه باز می گرداند. داستان “دوری” درباره پیوندهای ناگسستنی بین والدین و فرزندان است. دوست هایی که تفاوت های زیادی نسبت به یکدیگر دارند در طی ماجراجویی های طولانیی پیوندهایی بینشان بوجود می آید و دوستی هایشان عمیق تر می شود. این انیمیشن لذت همکاری برای رسیدن به یک هدف مشترک را نشان می دهد. بعد از گذشت ۲۱ سال از تاسیس کمپانی پیکسار این فرمول هنوز جوابگو است. ما پیکسار را فقط به خاطر اینکه ما را می خواندند و یا قلبمان را لمس می کند، دوست نداریم بلکه این نوآوری های آنهاست که هر دفعه ما را جذب خود می کند.

“کریس ناشاواتی” از “ای دبلیو”:

نویسنده و کارگردان این انیمیشن “اندرو استانتن” بعد از شکست فیلم جان کارتر دوباره به پیکسار بازگشته است. در جستجوی دوری به این اصل وافادار مانده که “سری را که درد نمی کند دستمال نمیبندند”. داستان این فیلم تقریبا شبیه داستان فیلم قبلی است با این تفاوت که پارامترهای جدیدی را وارد داستان کرده است. یکی از نقاط قابل توجه و خوشایند فیلم نحوه برخورد خانوده “دوری” با نقص ژنتیکی اوست. که همین نکته می تواند رهنمون خوبی برای والدینی باشد که کودکانی با مشکلات مشابه دارند.

 

برای دریافت انیمیشن «در جستجوی دوری» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «شیفت شب»

شیفت شب آخرین ساخته نیكی كریمی كه به‌تازگی وارد شبكه نمایش خانگی شده است، نه در جشنواره فیلم فجر با استقبال مواجه شد و نه موقع اكران سراسری. احتمالاً در شبكه نمایش خانگی هم اوضاع به همین رویه باشد و دی‌وی‌دی‌های انبوه فیلم شیفت شب روی دست صاحبان سوپرمارکت‌ها باد كند كه اصلاً هم مسئله عجیبی نخواهد بود. شیفت شب انقدر فیلم بد و بیخود و بی‌جهتی ست كه حتی تحمل اش تا به انتها هم سخت است. فیلمی مملو از صحنه‌های مصنوعی و احساسات آبكی كه نه‌تنها تأثیرگذار نیستند بلكه روی اعصاب مخاطب با كفش گلی پیاده‌روی می‌کنند.

شیفت شب با همان شروع کسل‌کننده و نچسباش به مخاطب این هشدار را می‌دهد كه قرار است فیلمی سخت و حوصله سر بر را ببیند اما از یك فیلم صرفاً سخت و حوصله سر بر خیلی بدتر و غیرقابل‌تحمل‌تر است. شیفت شب از جایی شروع می‌شود كه زندگی زناشویی ساكت و یكنواخت زوج داستان با مخاطره مواجه می‌شود و رفتارهای مشكوك مرد باعث نگرانی و خیال‌های بیمارگونه زن می‌شود و در انتهای داستان كه از فرط تكراری و تیپیك بودن در همان نیم ساعت اول برای مخاطب لو رفته است، زندگی مشتركشان رنگ و بوی دیگری می‌گیرد و قرار است وارد مرحله جدیدی شود. شبیه به همه درام‌های اجتماعی ایرانی دیگر سال‌های اخیر سینما ایران و البته ازجمله ضعیف‌ترینشان در مدل و فرمی این‌چنینی كه تنها تقلیدی از شیوه و سیاق اصغر فرهادی‌اند در سطحی پایین‌تر و به شكل خام‌دستانه‌اش. شیفت شب بیش از آنكه به محصول جریان مستقل و متفكر شبیه باشد، به اتودهای ابتدایی یك دانشجوی بی‌تجربه و غیرحرفه‌ای می‌ماند كه همین درك محدود اش از زندگی و گستره عواطف انسانی و امكانات نوین فیلم‌سازی را خفن و درست حسابی می‌انگارد و برای خودش ذوق هم می‌کند!

شیفت شب

فیلم از تكنیك دوربین روی دست تعقیب‌کننده‌اش گرفته تا فهم بازیگران از نقش و مهم‌تر از آن فهم خالق نقش‌ها از انسان‌های گوشت و استخوان‌دار واقعی و شكل روابطشان، ناقص و به‌دوراز منطق است. شخصیت‌های اصلی و نحوه تصویر شدنشان بزرگ‌ترین پاشنه آشیل اثر هستند. مخصوصاً مرد داستان با بازی محمدرضا فروتن كه فاجعه فیلم است. مردی كه تمام مدت و در تک‌تک پلان‌ها بدون هیچ دلیلی عصبانی و بدخلق است و مداما غر میزند و پاچه می‌گیرددر تمام طول فیلم از او به‌جز چهره عبوس و درهمی كه حتی در برابر مهربانی‌های گل‌درشت و فیلم هندی وار همسرش حتی یک‌بار هم به لبخند كوچكی مزین نمی‌شود، چیز بیشتری دستگیر مخاطب نمی‌شود. او بیشتر از آنكه شبیه به مرد زخم‌خورده‌ای باشد كه زندگی‌اش ازدست‌رفته و حالا دارد جان می‌کند و باسیلی صورتش را سرخ نگه می‌دارد تا بار سنگین این زندگی را به دوش بكشد، شبیه به بدمن های گیم های كامپیوتری ست. عروسكی كه قرار است فقط دادوبیداد كند تا قهرمانی‌ها و رشادت‌های همسرش كه قهرمان داستان است بیشتر و بیشتر به چشم بیاید. بازی سرد و بی‌روح فروتن هم تیر خلاص را زده تا مرد داستان بیش از آنكه شبیه به یك آدم و یا شخصیت باشد، مترسك دست خانم كارگردان شود تا با نشان دادن این میزان پستی و چركی در یك شخصیت، عصبانیت اش از مردهای دنیای واقعی را در فیلم بالا بیاورد و بیرون ریزی كند تا خالی شود.

شیفت شب

در مقابلش هم كاراكتر زن داستان انقدر پخمه و شوت است كه با همه این تلاش‌ها بازهم به‌اندازه سرسوزنی حسی از قهرمان خاموشی كه حالا بیدار شده باشد تا زندگی‌اش را نجات دهد به مخاطب نمی‌دهد؛ و فیلم پر است از صحنه‌های دو نفره بین این دو كه قرار است نشان‌دهنده افول رابطه‌شان، تلاش‌های زن برای نفوذ در خلوت مرد و سختی‌ها و بی‌عاطفگی‌های مرد باشد اما حتی یك كمدی ناخواسته هم نیست كه دست‌کم مخاطب را سرگرم كند! هیچی نیست جز مهمل‌گویی و باحال بازی روشنفكرانه الكی! نمونه‌اش سكانسی كه زن درحالی‌که با قایم شدن در كمد وانمود كرده خانه نیست، شوهرش را در خانه زیر نظر می‌گیرد تا ببیند چه می‌کند و در ذهنش چه می‌گذرد اما آنچه درنهایت مخاطب می‌بیند در خوش‌بینانه‌ترین حالتش تنها می‌تواند ورژن دست چندمی از تام و جری باشد!

شیفت شب

علاوه بر شخصیت‌پردازی‌های بسیار بد، نحوه گره‌گشایی، دم‌دستی‌ترین و نازل‌ترین و غیرمنطقی‌ترین ایده ایست كه می‌تواند در فیلم وجود داشته باشد. آن كوه مشكلات و بدهی‌های سرسام‌آوری كه مرد بالا آورده به دستان پرتوان و معجزه‌آسا زن در چشم به هم زدنی و تنها با فروختن خانه و وسایلش و استفاده از پس‌انداز خواهر خودش و رو انداختن به برادرشوهرش رفع می‌شود؛ یعنی این‌ها به ذهن مرد نرسیده است؟ اگر انقدر خنگ و كودن است كه حتی از عهده چنین كاری هم برنمی‌آید و به‌جای اینكه به فروختن اموال و داشته‌هایش چنگ بی اندازد، تصمیم می‌گیرد برود موش بكشد یا در آژانس كار كند تا بدهی‌اش را بدهد، چطور توانسته پانصد میلیون بالا بكشد؟ همین سكوت بی‌جا و بی‌راهش اصلاً ابتدایی‌ترین ضعف فیلم است كه همه داستان بر روی آن بناشده…مانند خانه‌ای روی آب!
این میزان از سطحی‌نگری و عدم داشتن درك صحیح از داستان و موقعیت آغشته به خود بزرگ‌پنداری و اعتمادبه‌نفس كاذب یك بازیگر/سلبریتی/فیلم‌ساز كه نتیجه‌اش می‌شود شیفت شب، از دادوفریادهای فمینیستی كارگردانی كه حداقل سعی می‌کند به اصول اولیه فیلم‌سازی وفادار باشد و برای مخاطب تبدیل به كابوسی طولانی نشود، به‌مراتب بی‌ریشه و مضحک‌تر است؛ اما چه می‌شود كرد كه در دوران پادشاهی سلبریتی ها به سر می‌بریم و نه‌تنها كارگردان چنین فیلم متعفنی سرزنش نمی‌شود كه مورد تشویق هم قرار می‌گیرد! روزگار غریبی ست…علاوه بر شخصیت‌پردازی‌های بسیار بد، نحوه گره‌گشایی، دم‌دستی‌ترین و نازل‌ ترین و غیر منطقی‌ترین ایده ایست كه می‌تواند در فیلم وجود داشته باشد. آن كوه مشكلات و بدهی‌های سرسام‌آوری كه مرد بالا آورده به دستان پرتوان و معجزه‌ آسا زن در چشم به هم زدنی و تنها با فروختن خانه و وسایلش و استفاده از پس‌انداز خواهر خودش و رو انداختن به برادرشوهرش رفع می‌شود؛ یعنی این‌ها به ذهن مرد نرسیده است؟ اگر انقدر خنگ و كودن است كه حتی از عهده چنین كاری هم برنمی‌آید و به‌جای اینكه به فروختن اموال و داشته‌هایش چنگ بی اندازد، تصمیم می‌گیرد برود موش بكشد یا در آژانس كار كند تا بدهی‌اش را بدهد، چطور توانسته پانصد میلیون بالا بكشد؟ همین سكوت بی‌جا و بی‌راهش اصلاً ابتدایی‌ترین ضعف فیلم است كه همه داستان بر روی آن بناشده…مانند خانه‌ای روی آب!
این میزان از سطحی‌نگری و عدم داشتن درك صحیح از داستان و موقعیت آغشته به خود بزرگ‌پنداری و اعتمادبه‌نفس كاذب یك بازیگر/سلبریتی/فیلم‌ساز كه نتیجه‌اش می‌شود شیفت شب، از دادوفریادهای فمینیستی كارگردانی كه حداقل سعی می‌کند به اصول اولیه فیلم‌سازی وفادار باشد و برای مخاطب تبدیل به كابوسی طولانی نشود، به‌مراتب بی‌ریشه و مضحک‌تر است؛ اما چه می‌شود كرد كه در دوران پادشاهی سلبریتی ها به سر می‌بریم و نه‌تنها كارگردان چنین فیلم متعفنی سرزنش نمی‌شود كه مورد تشویق هم قرار می‌گیرد! روزگار غریبی ست…

 

برای دریافت فیلم «شیفت شب» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «ناهید»

ناهید فیلمی به کارگردانی آیدا پناهنده و نویسندگی مشترک با ارسلان امیری به تهیه‌کنندگی بیژن امکانیان ساخته سال ۱۳۹۳ است. این فیلم که منتخب بیش از سی فستیوال فیلم جهانی است در ۲۷ آبان ۱۳۹۴ در سینماهای ایران و از ماه فوریه ۲۰۱۶ در بیش از پنجاه سینمای کشور فرانسه توسط کمپانی مانتو فیلمز و در اسپانیا (کارامل فیلمز) و یونان (استرادافیلمز) اکران شد. شرکت نوری پیکچرز پخش‌کننده جهانی فیلم حق نمایش ناهید را به بیش از پانزده کشور از آسیا، اروپا و آمریکای جنوبی فروخته است. به‌تازگی نسخه خانگی آن نیز در دسترس قرارگرفته است؛ به بهانه این اتفاق نگاهی انداخته‌ایم به این فیلم.

ناهید

در روزگاری که فیلم‌های کارگردانان بزرگی چون داریوش مهرجوی، کمال تبریزی و مسعود کیمیایی کابوس واره هایی نه جذاب و نه خوش‌ساخت هستند، چشم امید سینما دوستان به فیلم‌سازان جوان است. پدیده‌هایی چون سعید روستایی، هومن سیدی، مانی حقیقی و رضا درمیشیان که هرکدام از منزلگاه فلسفی خود و در جهت ابراز دغدغه‌های اجتماعی خاص خودشان دست به فیلم‌سازی می‌زنند، چراغ سینمای ایران را روشن نگه‌داشته و امید به رشد و شکوفایی هرچه بیشتر این سینما را تقویت می‌کنند.در این میان اما حضور کارگردانان زن، اتفاق مهمی است. آن‌قدر مهم که می‌توان مقاله‌ها و پایان‌نامه‌ها راجع به آن نوشت. زنانی بادانش سینمایی اما از جنسی متفاوت. زنانی با بینشی متفاوت و حتی خاستگاهی متفاوت. خوشبختانه قبلاً هم در سینمای ایران، زنان در مسلک کارگردان پشت دوربین قرارگرفته‌اند. از بانو شهلا ریاحی که اولین کارگردان زن ایران است تا رخشان بنی اعتماد و پوران درخشنده و منیژه حکمت و البته تهمینه میلانی. هرچند این حضور کمرنگ و گاه و بی گاه بوده است و گاهی نتیجه بیش از آنکه یک فیلم سینمایی باشد شبیه شرح‌حال قربانیانی مظلوم و ستم دیده بوده است. به‌هرحال نفوذ نظریه‌های فمینیستی در ایران انکارناپذیر است؛ اما همین نظریات نیز همچون سایر واردات فرهنگی ایران از شکل اصلی‌اش خارج‌شده و خاصیتی متمایز یافته است. خاصیتی که این جنبش را از اهداف اصلی‌اش دور کرده و آن را تبدیل به معیاری برای تفکیک‌های جنسیتی بیشتر کرده است.

ناهید

اینجاست که فیلمی چون «ناهید»، می‌تواند دلگرمتان کند که فیلم‌سازان زن ایرانی هم می‌توانند پا به‌پای مردان در این عرصه خود را به اثبات برسانند و حرفی برای گفتن داشته باشند. «ناهید» دقیقه همان چیزی است که باید از یک فیلم‌ساز زن ایرانی انتظار داشت. این فیلم اولین تجربه فیلم بلند آیدا پناهنده پس از چند فیلم کوتاه و مستند و تلویزیونی است. فیلمی که با اقبال جهانی هم روبرو شد و در بخش نوعی نگاه شصت و هشتمین جشنواره کن به نمایش درآمد و برنده جایزه آینده نویدبخش شد. «ناهید» داستان زنی است که بعد از جدایی از همسر معتادش، سرپرستی تنها پسرش را عهده‌دار شده است، فقط به یک شرط؛ این‌که دوباره ازدواج نکند، اما حال که ناهید فرصت جدیدی پیش رو دارد تکلیف پسرش چه می‌شود. اولین نکته جالب‌توجه فیلم، انتخاب لوکیشن آن است. داستان فیلم نه در تهران که در بندر انزلی می‌گذرد. تمام فیلم در لوکیشن های کاملاً واقعی فیلم‌برداری شده و به‌جز سه بازیگر اصلی یعنی ساره بیات، پژمان بازغی و نوید محمدزاده بیشتر بازیگران، افراد محلی هستند. پناهنده از هیچ زرق‌وبرقی برای آراستن فیلمش استفاده نکرده است و تا مرزی از واقع‌گرایی پیش رفته است که یادآور سینمای نئورئالیسم ایتالیاست. شهری که در برابر مخاطب قرارگرفته است و مردمش دقیقاً همان‌طور که هستند نشان داده‌شده‌اند و فضای بارانی شهر کمک بسیاری در جهت فضاسازی بسیار مناسب فیلم کرده است. پناهنده با استفاده از فضاهای باز و لانگ شات های زیبای کنار دریا و حرکت دوربینی که گاهی نامرئی به نظر می‌رسد، بیننده را به عمق زندگی در این شهر می‌برد. همین حرکت نامرئی اما زیبای دوربین تبدیل به چشم بیننده می‌شود و تدوینی که در همین جهت انجام‌شده است، لحظه‌ای ارتباط بیننده را با داستان قطع نمی‌کند. نکته دیگر در راستای این واقع‌گرایی، پرهیز از سیاه نمایی و مصیبت‌زدگی است. آنجا که تنگدستی ناهید نشان داده می‌شود، همکارش است که کسب‌وکار کوچکی برای خود دارد. وقتی حرف اجاره خانه عقب‌افتاده به میان می‌آید، زن صاحب‌خانه‌ای هست که دلش به رحم می‌آید و برای دو شب هم شده به ناهید کمک می‌کند. همه این عوامل در کنار هم باعث شده است که این فیلم واقعاً شبیه فیلم‌های سبک نئورئالیسم شود.

ناهید

اما داستان فیلم ستون اصلی آن است. داستان زنی که با همه آنچه پشت سر گذاشته است، هنوز یک زن است؛ با همه خواسته‌ها و نیازهایش. زنی که خرید یک مبل قرمز خوشحالش می‌کند، موهایش را مش می‌کند و وقتی با انتقاد منفی مواجه می‌شود ناامیدانه خودش را در آیینه برانداز می‌کند. زنی که قرارهای عاشقانه سر ذوقش می‌آورد و سرمست، از مهربانی‌های ِ مرد خوب برای دوستش قصه‌ها تعریف می‌کند؛ اما قساوت ماجرا زمانی است که باید بین خوشبختی خودش و حضانت فرزندش یکی را انتخاب کند. واقعیتی تلخ که سعی می‌کند آن را انکار کند، نپذیرد و با آن بجنگد؛ اما همه، حتی پسرش در این جنگ نابرابر در مقابلش قرارگرفته‌اند. به‌راستی آیا ظالمانه‌تر از این ممکن است که مادری را وادار به چنین انتخابی کرد؟

ناهید

نقش همسر سابق ناهید را نوید محمد زاده، طبق معمول استادانه ایفا کرده است. هنر پناهنده در این است که این شخصیت را آن‌گونه که قبلاً در چنین فیلم‌هایی دیده بودیم سیاه و غیرقابل درک ارائه نمی‌کند. او فقط مردی است که در جوانی تسلیم انتخاب پدر و مادر شده است و تن به ازدواج فامیلی داده است. مردی که هنوز بزرگ نشده است و در جوانی که از او ربوده‌شده سیر می‌کند. شرط‌بندی و کتک‌کاری کار هرروزش است و جز این‌ها چیزی ندارد که به پسرش یاد دهد. مهم نیست چقدر ناهید را دوست دارد و چقدر می‌خواهد زندگی‌اش را دوباره بسازد. ناهید که او هم جوانی‌اش را در این تجربه اجباری مشترک ازدست‌داده بزرگ‌شده و حالا می‌داند که از زندگی و مرد آینده‌اش چه می‌خواهد. پناهنده با انتخاب زنی شهرستانی که با غرور به دوستش می‌گوید همسر آینده‌اش دوست ندارد کار کند، بیهوده ژست فمینیستی نمی‌گیرد و این همان چیزی است که ناهید و شخصیتش را دوست‌داشتنی می‌کند.

ناهید

آیدا پناهنده، تلاش نکرده است فیلمی در رثای مظلومیت زنان بسازد، سعی نکرده است شبیه نمونه‌های خارجی فضاسازی کند و مخاطبش را مجذوب میزانسنی فرنگی کند. او فقط در غالب سینمای ملی، زنی را نشان داده که می‌خواهد خوشبخت باشد. زنی که خوشبختی را می‌شناسد و درنهایت جسورانه درراه آن گام برمی‌دارد و از همه جذاب‌تر پایان داستان است. ناهید بعد از مرگ مادرش، مادری که سال‌ها بیمار روی یک‌تخت خوابیده بوده و حتی قادر به حرف زدن نبوده، تصمیم می‌گیرد سرنوشتش را از دست برادر و فامیل و همه سنت‌های دست و پاگیر رها کند و به دنبال خوشبختی‌اش برود و برای حضانت فرزندش بجنگد. او امتناع می‌کند که در کمال صحت و سلامت مانند مادر بیمارش زندانی اتاقی شود که برادر به‌اصطلاح باغیرتش برایش فراهم کرده است.
فیلم «ناهید» پر است از صحنه‌های ناب و دیالوگ‌های پرمعنی. زمانی که دختر مسعود (پژمان بازغی) می‌گوید:

از پسرها خوشش نمی‌آید؛ چون بی ادبن و تو بازی جز می زنن

تمام آنچه را که باید، می‌گوید. آنچه از کودکی بین دختران و پسران فاصله می‌اندازد در همین دیالوگ کودکانه خلاصه‌شده است. آیدا پناهنده، تلاش نکرده است فیلمی در رثای مظلومیت زنان بسازد، سعی نکرده است شبیه نمونه‌های خارجی فضاسازی کند و مخاطبش را مجذوب میزانسنی فرنگی کند. او فقط در غالب سینمای ملی، زنی را نشان داده که می‌خواهد خوشبخت باشد. زنی که خوشبختی را می‌شناسد و درنهایت جسورانه درراه آن گام برمی‌دارد. اگر «ناهید» را در سینما ندیده‌اید، اکنون فرصت خوبی است. لذت تماشای چنین فیلمی را از دست ندهید.

 

برای دریافت فیلم «ناهید» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «شکاف»

فیلم «شکاف»، دومین ساخته کارگردان جوان، کیارش اسدی زاده پس از فیلم «گس» است، گس در سال ۱۳۹۱ ساختهٔ شده است. گس جایزه بهترین بازیگر نوظهور نسل نو جشنواره فیلم رم ۲۰۱۳ را کسب کرد، این جایزه به به مجموعه بازیگران فیلم اهدا شد. فیلم دوم این فیلم ساز «شکاف»، که به‌تازگی در شبکه نمایش خانگی توزیع‌شده است؛ در سی و سومین جشنواره فیلم فجر برای بهترین موسیقی بهترین فیلم به آهنگ‌سازی فردین خلعتبری نامزدشد.

شکاف

«شکاف» داستان دو خانواده است. یک زوجی که از هم جداشده‌اند و حالا کودک خردسالشان، سرگشته میان لجبازی پدر و مادر درگیر یک بحران عاطفی شدید است. زوج دوم اما خانواده‌ای خوشبخت هستند که بیماری زن این خوشبختی را به خطر انداخته است. بیماری که تنها راه‌حلش بچه‌دار شدن این زوج است. از همین‌جا معلوم است که حرف اسدی زاده چیست و چه می‌خواهد بگوید. پارادوکس این دو خانواده و رویارویی‌شان همان اوایل قصه، نکته کلیدی فیلم را آشکار می‌کند. ردوبدل شدن دیالوگ‌هایی راجع به علت بچه‌دار شدن زوج ناکام، تلخی و افسردگی کودک، نگرانی مادر از وضعیت بچه‌اش در آینده و درنهایت پایان فاجعه گونه ماجرا، همه این‌ها، توجه بیننده را به این نکته جلب می‌کند که بچه‌دار شدن مسئولیتی خطیر است و دلایل پدر و مادر برای راحت‌تر کردن زندگی خودشان نمی‌تواند توجیه مناسبی برای آوردن یک کودک به این دنیا باشد.

اتفاقاً مشکل فیلم هم همین است. کارگردان خیلی واضح و آشکار حرفش را می‌زند. آن‌قدر ساده پیام فیلمش را در مقابل مخاطب قرار می‌دهد که بیننده لحظه‌ای درگیر داستان نمی‌شود. داستانی که بیشتر شبیه یک کلاس درس است. زوج جوانی که بابک حمیدی و هانیه توسلی نقششان را بازی می‌کنند، مجبورند بچه‌دار شوند اما با دیدن وضعیتی که دوستانشان (پارسا پیروز فر و سحر دولتشاهی) درگیر آن هستند دچار شک و تردید شده‌اند که آیا این موضوع دلیل کافی برای آوردن یک انسان به این دنیا است یا خیر. کودکی که در بین دعواهای پدر و مادرش در سکوت فقط مشاهده می‌کند. کودکی که شاید بهترین بازی را بین این مجموعه از بازیگران ارائه داده است. اسدی زاده در شکاف اگر انقدر زود دستش رو نمی‌کرد، اگر با به وجود آوردن کمی تعلیق، بیننده‌اش را درگیر داستانش می‌کرد، شاید فیلم موفق‌تری بود. ایراد این نوع ارائه داستان این است که هوش و گیرایی بیننده را دستکم می گیرد و باعث سرخوردگی و ملالش می‌شود. وقتی بیننده فقط نقش یک ناظر را داشته باشد و از هیچ طریقی نتواند درگیر داستان شود، خیلی زود حوصله‌اش سر می‌رود و ارتباطش با فیلم قطع می‌شود. شاید اگر این ماجرا از دید کودکی که قربانی تمام این اتفاقات است نقل می‌شد، کودکی که موضوع اصلی فیلم بودن یا نبودنش است، اما از میانه ماجرا حذف می‌شود و فقط نامش گفته می‌شود، جذابیت بیشتری پیدا می‌کرد. ایراد دیگر فیلم این است که این آدم‌ها هیچ شخصیتی ندارند. عدم استفاده مناسب از فضاسازی و طراحی لباس، این دو خانواده را فاقد هویتی ساخته که بیننده لازم دارد تا بتواند ضمن همذات پنداری با روایت همراه شود.

شکاف

البته این به معنی آن نیست که «شکاف» فیلم بدی است. لحظات درخشانی هم در فیلم قابل‌ذکر هستند. مثل سکانسی که بابک حمیدی و هانیه توسلی در یک رستوران که نه یک کبابی، راجع به بچه‌دار شدن و بچه‌دار نشدن تصمیم می‌گیرند. مردی در پس‌زمینه با دقت کباب‌کوبیده به سیخ می‌کشد اما در جلوی صحنه این زوج مشغول صحبت راجع به مهم‌ترین تصمیم زندگی‌شان هستند. یا سکانس دیگری که هانیه توسلی روی زمین نشسته و ماشین لباسشویی در حال کار کردن است. ماشین سریع‌تر و سریع‌تر می‌چرخد و زن جوان با نگاهی خیره به روبرو، حتی متوجه متوقف شدن ماشین و پایان یافتن کار ماشین نمی‌شود. درست مثل همه انسان‌هایی که سوار بر چرخه روزگار، ناتوان از تشخیص جهت حرکت، حتی متوجه توقف این چرخه نمی‌شوند؛ اما ازنظر من درخشان‌ترین سکانس فیلم، سکانس پایانی است. زمانی که این زوج جوان سیاه‌پوش و عزادار در مطب دکتر دیگری نشسته‌اند و دکتر همان نسخه قبلی را تجویز می‌کند، اما یک‌راه حل دیگر هم ارائه می‌دهد، برداشتن رحم به‌طور کامل. فیلم همین‌جا تمام می‌شود؛ اما با آنچه در طول فیلم دیده‌ایم، با توجه به آنچه به این دو گذشته است، حدس اینکه تصمیم این دو چیست کار سختی نیست؛ و این دقیقاً همان چیزی است که فیلم در تمام‌کار کم دارد. اینکه با ارائه یک نشانه تصویری مخاطبش را وادار به تفکر و تعقل کند.

شکاف

اگرچه در تمام طول فیلم اسدی زاده سعی کرده است پیامش را به مخاطب منتقل کند، اما فقط در همین سکانس است که موفق می‌شود با مخاطبش ارتباط برقرار کند و او را وادار به درگیری با داستانش کند. به همین دلیل است که صحنه پایانی در بیمارستان زائد و بیهوده به نظر می‌رسد؛ زیرا جز عجزولابه برپایانی از پیش تمام‌شده، چیز دیگری نیست و همان سکانس پایانی از زوج در مطب دکتر بالباس‌های سیاهشان بار دراماتیک و روایتی بیشتری دارد.
درنهایت «شکاف» فیلم بدی نیست، شاید برای یک کارگردان جوان که دانش سینمایی و دغدغه فرهنگ‌سازی و مسئولیت اجتماعی دارد، تلاش خوبی باشد. اکنون‌که این فیلم در شبکه نمایش خانگی توزیع‌شده فرصت خوبی است تا به تماشایش بنشینید و به موضوع بچه‌دار شدن از زاویه دیگری نگاه کنید.

 

برای دریافت فیلم «شکاف» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.

نقد فیلم «قندون جهیزیه»

مورد عجیب علی ملاقلی پور!
هرچند كه پسر رسول ملاقلی پور بودن به‌خودی‌خود می‌تواند كنجكاوی برانگیز باشد، اما فراتر از نسبت‌های خونی شخص محمد ملاقلی پور و اخلاقیات منحصربه‌فردش جالب‌توجه است. كسی كه برخلاف كارگردانان خودشیفته‌ای كه مداما پز خانواده مادری‌شان را می‌دهند، به خاطر فیلمی كه ساخته، از خیر اسم پدر و نام خانوادگی و آبروی چندین و چندساله میزند و تراکت‌های فیلمش را سر چهارراه‌ها پخش می‌کند! پسر شیطان و دردسر سازی كه در اعتراض به شیوه اكران فیلمش دریکی از بازی‌های لیگ برتر فوتبال به وسط زمین می‌آید تا هم تبلیغی برای فیلم باشد و هم فریاد زیرآبی در اعتراض به سیاست‌گذاری‌های سازمان سینمایی در اكران فیلم‌ها.

قندون جهیزیه

كارگردانی كه انقدر به فیلمش اهمیت می‌دهد كه برای خاطر آن سر چهارراه‌ها تراكت «قندون جهیزیه» پخش می‌کند و این‌چنین زندگی شخصی‌اش با جهان فیلم پیوند می‌خورد و یكی می‌شود، قابل‌توجه است نه به خاطر جلب‌توجه‌اش برای مخاطب عام سینما، كه از جهت استفاده از سبكی خاص در فیلم‌سازی كه در سینمای ایران دارد کم‌کم از یاد می‌رود: فیلم‌هایی كه نتیجه تجربه زندگی شخصی خود كارگردان هستند و به همین واسطه كارگردان شناخت نسبتاً كامل و بی‌واسطه‌ای ازآنچه می‌خواهد بسازد دارد. اتفاقی كه این روزها در سینمایمان كمتر شاهد آن هستیم.
كارگردانان سینمای ایران انگار از یاد برده اند كه درنهایت محصولشان باید برای مخاطب جهانی تازه خلق كند. خلق یك جهان و طراحی اتمسفرش به شكلی كه تماشاگر را در خود غرق كند مدت‌هاست منسوخ‌شده. احتمالاً از آغاز دوران افول بزرگانی چون كیمیایی و مهرجویی كه هركدام در فضایی متفاوت این توانایی را داشتند كه از داستان فیلم یك جهان بر پرده سینما خلق كنند.

فیلم‌سازان جدیدتر اما به دنبال حرف‌های قلمبه‌ سلمبه و ادا اطوارهای روشنفكرانه و ژست‌های دغدغه مند می‌گردند تا آرتیست تر به نظر بیایند!
این مهم‌ترین ویژگی «قندون جهیزیه» است. فیلم قرار نیست تفكرات سازنده را در بوق و كرنا كند و از حقوق بشر و آزادی بیان تا اختلاس های نجومی پرگویی، كه قرار است درباره داستان و سینما باشد.
«قندون جهیزیه» فیلم بی‌ادعا و سرراستی ست كه نه‌تنها می‌تواند مخاطب را سرگرم كند و در بسیاری از لحظات با صحنه‌های طنز دل‌چسبش، او را به خنده بی اندازد كه موفق می‌شود با طراحی روایت و ساخت قابل‌قبولش جهانی را به تصویر بكشد كه مخاطب آن را باور كند و در مدت تماشای فیلم خود را جزئی از آن فرض كند.

قندون جهیزیه

محمد ملاقلی پور سال‌ها در سینما دستیاری می‌کرده است و شناخت جامعی از اتفاقات پشت‌صحنه فیلم و چگونگی رفتار اهالی سینما درصحنه دارد و موفق شده شناختاش را به‌خوبی به جو و اتمسفر فیلم تزریق كند تا گیرا و باورپذیرتر شود. همین امر باعث شده تا «قندون جهیزیه» فیلم دوست‌داشتنی و خوش ساختی باشد که هدفش این است داستان آدم‌های یک ساختمان را در جریان فیلم‌برداری یک فیلم تعریف کند و نه بیشتر، بدون سو استفاده از احساسات مخاطب، سعی بر سیاه نمایی و ستایش فقر و بدبختی و اداواطوارهای میان‌مایه و به هدفش هم رسیده است.

 

برای دریافت فیلم «قندون جهیزیه» از سایت پیشرو دانلود کلیک نمایید.